سيد محمد باقر برقعى

185

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شرعى و حاج عبد الكريم شرعى در داراب هم‌بازى و هم‌كلاس بوده‌ام و بايد بگويم كه از محضر پدر نامبردگان حجّة الاسلام حاج شيخ غلامحسين شرعى ، كه امام جماعت مسجد محلّهء ما بود ، كسب فيض مىكردم . » سنگ خفته هم بىتو در عذابم و هم با تو در عذاب * اى با غريب خوش‌دل و با ما سر عتاب خواهم كه با عذاب الهى شوى دچار * تا حسّ كنى شرنگ غم و طعم اين عذاب با جور و با جفاى تو دل خو گرفته است * هر شب به ياد جور تو چشمم رود به خواب تنها نه خانه‌ام تو نمودى خراب و بس * دل هم خراب كرده‌اى ، اى خانه‌ات خراب گويند گنج در پى رنج است و اين عجب * كاين گنج تو نبود برايم به‌جز سراب اى كاش با تو عهد نمىبستم از وفا * با نقشه‌هاى شوم تو شد نقش من بر آب امروز خون من به دل شيشه مىكنى * فردا به دست ، جاى حنا مىكنى خضاب تو هرچه مىكنى ، بكن ، امّا قبول كن * ما سنگ خفته‌ايم به زيرين آسياب « داود » پا به پاى كسى رنج برده‌اى * كاو در جفا و جور فزون است از حساب يار بدگهر ز بس‌كه يار به ما وعده داد و كرد خلاف * مرا ز حيطهء خوش‌باورى به در انداخت به راه وسوسه و فكرهاى دور و دراز * مرا ز اوّل شب تا دل سحر انداخت روند يار ز بس كودكانه بود و لجوج * مرا به ياد خود و دورهء صغر انداخت نگار بس‌كه به جادوگرى بُدى استاد * به شهر ولوله‌اى بين هر نفر انداخت ميان اين همه دلدادهء نگون طالع * مَنَش هدف شد و ما را به يك نظر انداخت هرآنچه دم زدم از عشق از گذشته و حال * به ياد داشت ، ولى او به پشت سر انداخت مرا ز كوره به در برد يار و بعد از آن * ميان آتش سوزنده‌اى دگر انداخت من و نگار در اوّل دو يار هم بوديم * نفاق و تفرقه يك يار بدگهر انداخت